تبليغاتX
< مونـــــــس

 

 

مونـــــــس
ثروت عشق تو را میخواهم

فصل رویش و زندگی

ققنوس را رسيدن آتش كه مرگ نيست

بگذار زنند آتش و بسيارمان كنند!

آن روزها خبر از این همه امکانات مالی و بودجه و تراز های مالی نبود .همه همراه و همدل بودند چون کسی پیدا نمی شد که عشق مقام و ثروت  افق های دیدش را محدود به خودش کند و دیگران را نبیند .آن روزها رهبر فرزانه مان دلتنگ نبود .چقدر سخت است که در نظام جمهوری اسلامی و زیر پرچم اسلام،حتی یک نفر هم  پیدا شود و همه ی آرمانها ی انقلابمان را فراموش کند .حب جاه و مقام  که  لبریز شود .آدمی را از عرش هم که باشد به فرش می کشاند .
اما این  معدود افرادی که در منجلاب هوای نفس قرار می گیرند نمی توانند و نخواهند توانست به مقاصد پلید مادی شان برسند و همه ی نقشه های شومشان فاش خواهد شد .آن هم به سادگی و به اندازه ی یک پلک بر هم زدن .
کاش چشمانشان  کمی بینا می شد و می دیدند .فصل رویش و زندگی را ، فصلی که با آمدن هزار بهار متوالی هم اینچنین زیبا  نمی نمود.فصلی مملو  از حیات و زندگی.فصلی که جهان شاهد بی بدیل ترین مردمان در طول تاریخ است.مردمانی بزرگ و شرافتمند و ولایی.
و به فرموده ی رهبر گرانمایه مان زعیم عالیقدر امام خامنه ای (روح و جانم به فدایش) دهه ی  چهارم انقلاب اسلامی ایران ،دهه  ی رویش ها و نویدهای بزرگ در جهت رسیدن به افق های پیشرفت .انشاالله.
آیا کسی هست که بتواند این همه بهارو زندگی را به خزان و مُردگی تبدیل کند ؟!
محال است ،محال است ،مگر ما مُرده ایم؟!


پ ن 1:بر فراز نیزه ها یک سر غرق به خون نگران زینب است ..نگران زینب است ..بناز ای گل که نازی نازنینی دوستتدارم ..صفای گلشنی عشق آفرینی دوستتدارم..دوستتدارم
پ ن 2:این روزها عجیب مرا دعوت میکنند به کاندیداتوری انتخابات مجلس ..البته بماند که چطور با لیسانس میخواهند مرا کاندید کنند..لیسانسی که هنوز مُهرش زده نشده ..چه برسد به اینکه خُشک شده باشد ..



..

باید امشب بروم

چه کسی بود صدا زد سهراب

دورها آوایی است که مرا می خواند.



لذت مرگ..(تقدیم به شهدای انفجار پادگان سپاه در نزدیکی ملارد)

مرگ پایان زندگی نیست .
مرگ آغاز حیاتی دیگر است .
حیاتی بی مرگ و مطلق .
حقیقت این عالم فناست .
و انسان را نه برای فنا ؛ بلکه برای بقا آفریدند ..

سید شهیدان اهل قلم "مرتضی آوینی "

و به راستی که همانا بهترین راه مُردن شهادت است.
شهادتتان مبارک ..


خدمتگزاری به مردم با تخریب رقبا !!!


فضای سیاسی جامعه ی اسلامی مان با توجه به اینکه در آستانه ی دو انتخابات  مهم قرار داریم  ..مدتی است که به سمت و سوهایی رفته  و پیش می رود ..که  نگرانیهایی را بوجود آورده است ..این فضای تخریب و تضعیف که بوجود آمده ..علاوه بر اینکه  ملت ایران را در شک و تردید قرار داده و شبهاتی را ایجاد کرده است ..رقبای انتخاباتی را به سمت توهین و افترا هم کشانده ..و این مختص یک گروه یا حزب یا جبهه نیست ..در این فضای آلوده ی تخریبی همه ی گروههای رقیب  بدون  استثنا  از این حربه برای کنار زدن رقبای خود استفاده کرده و می کنند ..
بدون تردید این فضای تخریبی ، دارای پیامدهای منفی و قبیحی است از جمله :
1-زیر سوال بردن حیثیت نظام جمهوری اسلامی  .
2-سلب اعتماد مردم به مسئولین .
3-ظلم به خود و ملت .
4- ایجاد شکاف در وحدت جامعه .
اینها تنها اندکی از پیامدهای این فضا بود فقط برای نشان دادن عمق  مسئله  .. آنچه که نگارنده را به نگارش این پست ترغیب کرده است . تخریب و یا حمایت از هیچ گروه،حزب و جبهه ای نیست  ..بلکه رسالت واجبی  است که  هر چند شاید این نگاشته اثری  که باید داشته باشد ندارد حداقل تسکینی است برای نگارنده ..در ادای تکلیفی که بر دوشش هست و خواهد بود. .
.لذا امید است کاربران و مخاطبان گرامی این پست را بدون جبهه گیری و تعصب کاذب بخوانند ..
شگفت که فراموشمان شده در جامعه ی اسلامیی زندگی می کنیم که  همه ی حرکات و سکناتمان توسط ملتهای دیگر مورد توجه و کنکاش قرار می گیرد ..چه بسا ملتهایی هستند که ایران اسلامی را الگوی خود قرار داده اند ..و می دهند ..
نمی دانم  رسیدن به یک مقام و جایگاه مادی دنیایی چقدر ارزش دارد که اینگونه  برای دستیابی به آن حاضریم  همه ی ارزشهای معنوی و اسلامی را کنار بگذاریم ؟!
آیا این رفتارها در شان  یک نظام اسلامی  می باشند ؟
روزگاری بنیانگذار جمهوری اسلامی آن ابر مرد تاریخی مان روح الله کبیر«ره» پیوسته خود را و مسئولین را خدمتگزار مردم می نامیدند و بر این نکته تاکید می کردند که  مسئولین  همواره باید خدمت کنند به این مردم و این ملت ..و جانشین برحقشان امام خامنه ای «دامت برکات» نیز در همه ی زمانها کراراً  این مسئله  را به مسئولین و مقامات کشورمان گوشزد کرده و میکنند  ..بی شک اگر کسی این توان و قابلیت را در خود می بیند که می تواند در جهت ارزش ها و ارمانهای متعالی نظام  خدمت کند ..همه ی نفع های شخصی را کنار می گذارد و تمام قدرت  خویش را برای نفع عمومی و مصالح نظام بکار می بندد و تنها احساس تکلیف است که او را به  برگیزده و انتخاب شدن می کشاند ..لکن در چنین فضای تخریبی که بیشتر نفع شخصی را به ذهن ها  متبادر می کند ..چگونه می توان  چنین مسئول خدمتگزاری را برگزید و انتخاب کرد ؟
اصلا آیا چنین شخصی وجود دارد ؟!
بیاییم به وجدانمان رجوع کنیم ..یادمان نرود حب قدرت و مقام خیلی از نفس های مطمئن را هم معیوب ساخته  است ..و چه شخصیتهای معنویی را که به منجلاب هواهای نفسانی و گمراهی که نکشانده است ..خدمتگزاری به مردم با تخریب رقبا  نمی تواند جمع شود ..خدمتگزار همواره خود را در برابر خدا و خود و مرم مسئول می داند ..و همیشه در هراس است که نکند حرفی ناصواب بزند و کسی به ناحق محکوم شود ..کاش  در همه حال فطرت اولیه و انسان بودنمان را فراموش نکنیم ..

پ ن 1-این روزها عجیب از هر حرف من یک تفسیر می سازند ..یادم باشد حتی برای شوخی هم نگویم که گرین کارت دارم !!!
پ ن 2- هیچ فکرش را نمیکردم روزگاری برسد که خانه ای داشته باشم در روستایی کوچک و کویری اما دوست داشتنی ..آرزوی روزهای کودکی ام این خانه بود ..حال دیگر شاید به شهر بازنگردم ..
::نجی کوچولو : مامانی و بابایی سالروز عروسیتون مبارک ..::

خواص قانون شکن قانونمند !!!

پر واضح است که عمل به قوانین و مقررات هر کشوری نشانه‌ی پایبندی به اصول و ارزشها و آرمانهای آن کشور و لازمه‌ی رشد و بالندگی آن ملت و آن کشور میباشد .در جریانات فتنه‌ی 88 به بعد این عدم پایبندی به قانون و قانون شکنیهای مداوم و مکرر خواص و آقا زاده‌ها و... از سوی برخی خواص ملموس‌تر و عینی‌تر شد و آنها نه تنها قوانین مقدس جمهوری اسلامی را زیر پا گذاشتند، بلکه در صدد ضربه زدن و تغییر و الغای قوانین مصوب بودند و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نکردند و نکرده‌اند .
در اینکه این سخن درست است که عدم توجه به قانون باعث هرج و مرج و مشکلاتی در جامعه خواهد شد، هیچ تردیدی نیست؛ حال جای بسی تامل دارد که، این خواص محترم بر قانون و لزوم التزام به آن تاکید میکنند و علت بلافصل هرج و مرج و فساد را بی‌قانونی مینامند .کسانی که با زیر پا گذاشتن قوانین اساسی جمهوری اسلامی و با مخالفتهای غیر‌قانونی‌شان و شعارهای ضد قانونی در صدد ضربه زدن به پایه‌های محکم نظام جمهوری اسلامی بوده‌اند چگونه، است که ناگهان قانون‌مند میشوند و بر قانون به عنوان یک التزام تاکید میکنند؟!
نگارنده معتقد است :
1-در شرایطی که جامعه و افکار عمومی متوجه انتخابات و مسائل آن است، این خواص روشنفکر برای قانونمند جلوه دادن اقدامات غیر قانونی و قانون شکنی‌هایشان چنین موضع میگیرند .
2-میخواهند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند و پایه‌های نظالم را زیر سوال ببرند. در جهت اهداف تخریبی پیشین‌شان با رویکردی متفاوت .
3- این خواص محترم، به خلافهای قانونی خود معترف و پشیمان هستند و اینگونه میخواهند عذر خواهی کنند .
از نظر نگارنده مورد سوم فقط به عنوان یک فرض که خیلی هم اصراری بر درست بودن آن نیست، مطرح شده است و ارزش دیگری ندارد .



دبستان..

گاهی اوقات که دلگیر می شوم و روزمره گی ها و مشکلات پی در پی مادی خسته ام می کند ..تنها مرور خاطرات کودکی است که برای لحظاتی هم که شده آرامم میکند ..این روزها غبطه میخورم به خوشحالی کودکانه ی بچه ها برای رفتن به مدرسه  ..و همه ی مسائل سیاسی روز را از ذهنم بیرون میبرم ..تا شاید بتوانم کمی  کودک باشم ..این پست  بر خلاف میل مخاطبین وبلاگم  می باشد  امیدوارم که عذر مرا بپذیرند ..من عقیده دارم که  نوشتن خاطرات و دلنوشته هم کم از سایر مطالب و موضوعات ندارد ..لذا  خاطراتی از دوران دبستان را نگاشته ام ..
***

ماه محرم است و بساط سبزی پاک کردن هم جور است ..چند دقیقه ای بخاطر اینکه داشتم سبزی نذری پاک می کردم  دیر رسیدم مدرسه ..خانم معلم اجازه نداد وارد کلاس شوم و هر چه که گفتم داشتم سبزی پاک می کردم باور نکرد ..(دوم دبستان)
***

باران شدیدی در حال باریدن است  و من باید به مدرسه بروم ..چتر نداریم و وسیله ی نقلیه مان هم که دوچرخه است ..ما را از خیس شدن حفظ نمی کند ..پدر چاره ای  می اندیشد که حداقل سرمان خیس نشود ..بر سرمان مشمایی می گذاریم و طبق معمول هر روز سوار بر ترک چرخ پدر ..به سوی مدرسه روان می شویم ..(دوم دبستان )
***
خانوم معلم نیست و دو نفر از بچه های کلاس پنجم آمده اند و کلاسمان را اداره می کنند ..یکی که خیلی تپل است  همه ا ش من را بغل  میکند.. ولی من که  اصلا ازاو  خوشم نمی آید  ..(دوم دبستان )
***
 کلی دور مدرسه دویدم از دست آن تپل کلاس پنجمی می خواست من را  باز هم بغل کند و ببوسد ..
***
پنجره های تربیت معلم مشرف به مدرسه مان است چند روزی  هست که یک آقا کتاب به دست پای پنجره می ایستد و به جای کتابش ما  را  تماشا می کند ..
***
زنگ  تفریح است و من و شلوغ بازیهایم ..از قضا با یک حرکت خیلی  شیطنتانه ی من  ..یکی از نیمکتها  می شکند  ..با هر زحمتی سعی میکنم درستش کنم ..معلم که وارد کلاس می شود ..یکی از بچه ها  تمام ماجرا را برایش  می گوید  ..و زحمات من هدر می رود و باقی ماجرا ...(چهارم دبستان )
***
همه کوچک هستند و کسی به عدالت من شکی ندارد ..امام جماعتشان می شوم و نماز ظهر و عصر را می خوانیم ..(چهارم دبستان )
***
زنگ انشا است  و من هم اولین باری است که انشایم را آبجیم نوشته و خودم ننوشته ام  ..انشایم را  می خوانم اما دستخط آبجی خواندش سخت است ..خانوم معلم دفتر انشا را طلب می کند و من دفتر را به او می دهم اما دلم می خواهد سقف باز شود و پرواز کنم و یا زمین سوراخ شود و به زمین فرو روم ..نمره ام را 15 می دهد  و من از خوشحالی به هوا  می پرم  فکر  می کردم نمره ام صفر -0- باشد ..(چهارم  دبستان )
***
دختر معاون مدرسه مان لباس فرم  نمی پوشد ..من هم  لباس فرم را کنار گذاشته ام ..تا عدالت رعایت شود ..(چهارم دبستان )
***
امتحانات نهایی است و من کتاب تاریخ ، جغرافی ، مدنی ام را گم کرده ام یعنی سه درس در یک کتاب ..بدون کتاب امتحان نهایی ام را می دهم  ..بدون استرس ..دلهره ..انقدر هم که می گفتند سخت نیست ..(پنجم دبستان )
***
از خاطرات دوران راهنمایی و دبیرستان بدلیل بد آموزیهای فراوانی که دارند می گذرم ..



پ ن ۱-نمی دانم این سریال "پیک راستان" چه شد و به کجا رسید ..فقط باید اعتراف کنم که مرا به یاد داستانهایی که در ۱۳ و ۱۴ سالگی می نوشتم انداخت ..کاش کسی پیدا میشد ..آنها را هم به فیلم تبدیل می کردند  ..!!!
پ ن ۲-هفته ی دفاع مقدس گرامی باد ..راستی مادر شهیدی را دیدم که دلش گرفته بود ..از آدمهایی که پا بر روی سنگ مزار شهیدش می گذاشتند ..ناخودآگاه دلم گرفت در دلم گفتم "مادر جان تو نمی دانی کاش فقط همین پای بر مزار نهادن بود "..پای بر خون  مقدس شهیدت هم گذاشته اند ..و گذاشته ایم ..
پ ن ۳- سخنان  رییس جمهوری محترم در سازمان ملل را با دقت تحلیل کنید ..همه ی جوانب را ببینید و بعد بگویید خوب بود یا ضعیف !!!



برای دلم ..

                                    
  امروز روز باهنر بود .
شهید محمّدجواد باهنر، همان که نامش را بر ورزشگاه و خیابان و بیمارستان و... در کرمان زیا د دیده‌ایم و چند روزی‌ست که عکسش را هم می‌بینیم در ابعاد مختلف با طرح‌های زیبا و متنوع .
آری او شهید باهنر بود .
نمی‌دانم دانش‌جویی که در دانشگاه شهید باهنر کرمان درس می‌خواند و بعد هم فارغ‌التحصیل می‌شود و از کرمان می‌رود، چه‌قدر از باهنر دانشگاهش می‌داند؟!
نمی‌دانم یک شهروند کرمانی چه‌قدر از شهید باهنر می‌داند .
فقط این را می‌دانم که باهنر در میان بی‌هنران محو شده و کسی نمی‌بیندش .
راستی صحبت‌هایش را در مورد انقلاب فرهنگی یادت می‌آید، یا نه؟
خدا شناسی‌اش چه؟
دغدغه‌های مستضعفانه‌اش چه؟
دغدغه‌های تربیتی‌اش ؟!
تحلیل‌های سیاست‌مدارانه‌اش !
کاش حداقل امروز که روز شهادتش است، به‌یادش باشیم.



.ألیسَ صُبح ُ بقَریب.

در قانون طبیعی نیک که بنگریم، عقل بشری حکم می‌کند که همه‌ی انسان‌ها با همه‌ی تفاوت‌های ظاهری و مادی که دارند، باید حقوق برابری برای زیستن داشته باشند. این همه ظلم و ستم به ملت‌های مظلوم و ستم‌دیده خلاف قانون عقل بشری است. و این ظلم‌ها و ستم‌ها را حتی با قوانین حیوانات وحشی هم نمی‌توان توجیه و تبیین کرد. این کاخ نشینان حیوان صفت که من حتی شرم دارد آن‌ها را حیوان نیز بنامم، هر روز به دنبال راهی نوین برای مقاصد پلید و شهوانی‌شان هستند .
تو ای خواهر و برادرم که قحطی بلای جانت شده، میدانی وسیله‌ی سنجش انسانیت این بشر خاکی‌ست که روزی‌ات را در ثروت توانگران قرار داده؟
و تو ای خواهر و برادرم که از بدو تولد جز سیاهی دود و سرخی خون رنگی ندیده‌ای، این را بدان تا تو خود را مظلوم ندانی، هیچ ظالمی توان مقابله با استقامتت را ندارد. راستش را بخواهی، تا شرک و کفر هست، ظلم و ستم و مظلومیت هم خواهد بود. و باید ایستاد و مبارزه کرد تا این شرک‌های پنهان و عیان از بین بروند. آن زمان است که وعده‌ی الهی تحقق خواهد یافت.
سپیده دمانی که خواهد دمید از پس این همه ظلم و بیدادگری ...ألیسَ صُبح ُ بقَریب..


پ ن 1-در روز قدس امسال می‌خواهم متفاوت باشم، نه خواب آلوده. راهپیمایی خواهم کرد، نه بصورت نمادین. افطار زیتون خواهم خورد. نه مقاله خواهم نوشت، نه سخنرانی خواهم کرد، نه عکس خواهم انداخت، نه مصاحبه خواهم کرد؛ فقط و فقط می‌خواهم دعا کنم برای تحقق وعده‌ی الهی و فاش شدن راز این سپیده دمی که نزدیک است .
پ ن 2- روزهایی که گذشت، از سومالی مطلبی نگاشته نشد، زیرا وجدانم اجازه نداد از سر عادت بنویسم بدون آن‌که در عمل کاری کنم برای این مردم قحطی زده. و همچنین از جریانات اخیر سیاسی ننوشتم، چون هر چه اندیشیدم، کمتر به نتیجه رسیدم و پنداشتم که امکان دارد نگاشته‌هایم کسی را ناصواب محکوم کند .
پ ن 3- التماس دعای خیر . اللهم عجل لولیک الفرج .
پ ن ۴-سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد. در اين برنا مه، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی:http://thehungersite.com/ بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپاني‌های اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي‌کنند...

رابطه ی سیاسی فرار مغزها و دغدغه مندی برخی خواص

"برخی مسئولین باعث فرار مغزها شدند؟!"
جمله‌ی بالا و جملاتی از این دست، این روزها بر روی برخی سایت‌ها و روزنامه‌های خاص به‌عنوان یکی از تیترهای اصلی دیده می‌شود.
مدتی است واژه‌ی فرار مغزها و کاربرد آن ذهن نگارنده را متوجه خود ساخته است و نه تنها اظهار نظر اخیر یکی از خواص محترم‌، بلکه دغدغه‌مندی همیشگی نگارنده باعث شد بالاخره حرف‌های ناگفتنی را در این پست بنگارد. امید است کاربران و مخاطبان گرامی، با تأمل و تفکر این پست را بخوانند.
نکته‌ی مهم این‌جاست که در این مقاله سعی بر این است که رابطه‌ی سیاسی فرار مغزها و دغدغه‌مندی برخی خواص که تا به امروز دغدغه‌مند نبودند، مشخص شود و برای تحقق این منظور ناگزیر باید تعاریف ذهنی نگارنده از واژه‌ی مغز بیان شود و بعد از آن به تحلیل و درست بودن واژه‌ی فرار مغزها پرداخته شود.

به راستی آیا مغزها فرار می‌کنند ؟ اگر آری، چه مغزهایی فرار می‌کنند؟
برای پاسخ دادن به این سوال باید سراغ مغز و انواع مختلف آن رفت. در این‌جا مغز به دو نوع تقسیم خواهد شود و این تقسیم‌بندی صرفاً بر اساس یافته‌های ذهنی نگارنده می‌باشد.
1- مغز پخته (مغز به کمال رسیده.)
2- مغز ناپخته و خام
در این‌جا مغز مترادف با ذهن خلاق و مطمئن می‌باشد. وقتی که یک ذهن خلاق و منسجم و مطمئن در آدمی وجود دارد، آن را آدم پرمغزی می‌نامند که دارای استعدادهای به تکامل رسیده و نیکی است. از آن‌جا که همه‌ی انسان‌ها از نظر فطری مستعد کمال هستند، با این تفاوت که هر انسانی برای دست‌یابی به کمال و تکامل ذهنی به درجات مختلفی از تلاش نیاز دارد. یکی بیشتر باید تلاش کند و دیگری کمتر. و در این راه پر فراز و نشیب و سیر تکاملی که می‌خواهد طی کند، نیاز به مطالعه و درس استاد دارد. از این قسمت مشکل و چالش اصلی مشخص می‌شود که چه درسی و چه مطالعه‌ای و چه تفکری به این انسان جهت می‌دهد و کمک می‌کند تا ذهنش ساخته شود ؟!
وقتی که در یک دانشگاه اسلامی تفکرات غیر منطقی و جهت‌دار یک عده از دانشمندان غربی و یا روشنفکر نماهای غرق شده در جاهلیت غرب به دانشجو القا می‌شود و دانشجویی که این تفکرات را مو به مو حفظ کند و به استاد ارائه دهد، نخبه شناخته می‌شود، این نخبه نما ذهنش به سمت تفکراتی می‌رود که از غرب گرفته است.
مشکل این‌جاست که در دانشگاه‌های ما نه تنها تفکر غربی تدریس می‌شود، بلکه دانشگاه‌ها عالم غیر متدین تربیت می‌کنند. و این عالم غیر متدین که ذهنش هنوز خام است و فقط یک‌سری از تفکرات پوچ و غلط وارد آن شده و یک علم جهت‌دار که او را به سمت غرب می‌کشاند. و از نظر نگارنده این دانشجوی نخبه نما، دانشجوی پرمغزی نیست.
رهبر معظم انقلاب بارها این موضوع را در جمع نخبگان دانشگاهی و اساتیدو دانشجویان بیان کردند و تذکر دادند که باید به سمت تولید علم رفت؛ علم با معرفت دینی. این بحث فقط در رشته‌های علوم انسانی مطرح نیست، در سایر رشته‌ها هم همین است.
نکته اصلی این بحث این است که‌؛ مغزهای به تکامل رسیده در واژه‌ی فرار مغزها جای ندارد. فرار مغزهای ناپخته و خام است که این واژه را ساخته‌اند. مغزهایی که یک روزنه‌هایی دارند برای نفوذ تفکرات ارتجاعی و دروغین غرب.
همه‌ی این بحث‌ها مطرح شد تا به این بحث اصلی پرداخته شود که چرا فرار مغزها دغدغه‌ی عده‌ای از خواص در جامعه شده است ؟
کسانی که مغزهای پخته را ترد کرده‌اند و در جهت تولید مغزهای خام چه تلاش‌ها که نکرده‌اند، حال چه شده که دغدغه‌مند شده‌اند ؟!.. نگارنده معتقد است :
1- از آن‌جا که در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری هستیم و این‌که هر حزب و جبهه‌ای که قصد مشارکت در انتخابات را دارد، بخش عظیمی از تبلیغات و تخریب‌هایش را شروع کرده است، این دغدغه‌ی صوری نیز از همین فضای تخریب و تبلیغ برخاسته است و هیچ ارزش دیگری ندارد.
2- منظور خواص از فرار مغزها،آن مفسدین اقتصادی و مفسدین اخلاقی و فریب‌خوردگان و قدرت دوستانی که چون دست‌شان رو شد، فرار کردند.
3- این اظهارنظرها ناشی از اثر سریال نه چندان موجه سراب بر ذهن خواص می‌باشد.


پی نگاشت : شرمنده ام از همه ی بدیهایم . تنها مونسم باور نمی کنم  که من روسیاه را پذیرفتی ..و باز هم بی قرارم و باز هم می گویم :
:" خدایا اگر این ماه رمضان آخرین ماه رمضانی است که نسیم مهربانیت بر من می وزد مرا به شوق خودت ببر دگر قراری نیست ."



ریــــا نوشت

           گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد / بسوختیم درین آرزوی خام و نشد

سخت است برایم همراه شدن با قافله‌ی خاکی. آخر هر چه در خود می‌نگرم، هیچ توانی در خود نمی‌بینم، جز این‌که دلم می‌خواهد همراه رفقای جهادگرم باشد و اگر بشود، بتواند جبران کند سرگردانی‌ها و خسران‌زدگی‌های یک‌سال پیش را، تا بلکه آرام و قرار بگیرد این دلِ پریشان. و عجیب آن‌که احساس دل‌تنگی شدیدی می‌کنم برای دیدن زهکلوت و مردمانش...
به قافله پیوستم؛ درست در آخرین روزها که همه آماده‌ی جهاد بودند.
***
به یاد سال گذشته در گلزار شهدا (کرمان).
قافله‌ی شما، قافله‌ی از جان گذشتگان بود؛ قافله‌ی ما را نمی‌دانم، فقط می‌دانم اسمش خاکی‌ست.
***
همه آماده‌اند؛ تمام برنامه‌هایشان مشخص است؛ اما من باز هم سرگردان. جهادگران بی‌ریا و شادمان دو گروه دانشجویی در محوطه‌ی مسجد دانشگاه منتظرند، تا بروند برای جهاد، اما من در مسجد نشسته‌ام و باز هم احساس پوچی می‌کنم.
نکند بروم و آن‌جا کسی را منحرف کنم‌؟!
نکند این جسم و روح ناتوان من مشکل ساز شود؟!
نکند باز هم این اردوی جهادی تمام شود و من و دلم سرگردان باشیم؟!
نکند هدفم نیک نباشد؟!
در این اوضاع آشفته‌ی ذهنی و روحی تنها خداوند و کلام وحی‌اش می‌تواند آرامم کند. قرآن را باز می‌کنم و...آیه‌ی 84 سوره‌ی طه... دلم آرام می‌گیرد... به جمع قافله‌ی خاکی می‌پیوندم...
***
در بدو ورود به زهکلوت، حال و هوای همه‌ی رفقای جهادگرم عوض شده. گرما حسابی با دل‌هایشان عجین شده. به هر کدام‌شان که می‌نگرم ..روح بلند و زیبایشان را می‌بینم که چگونه تاب می‌آورند و تحمّل می‌کنند. باز هم این من هستم که گرما را حس نمی‌کنم. شاید این‌بار مردمان زهکلوت مرا نپذیرفته‌اند و خدا هم که دیگر معلوم است... مرا جدا کرده از این رفقای جهادگرم.
هنوز هم که هنوز است، احساس جهادگر بودن نمی‌کنم. خوشا به حال رفقایی که گرما‌ی زهکلوت در وجودشان غوغا کرده.
و باز هم من باید حسرت زده بمانم، تا شاید عنایتی شود...
***
در اندیشه‌های پوچ خودم غرق هستم که زنبوری پایم را نیش می‌زند. رفیقی می‌گوید: سال گذشته را فراموش کرده‌ای که به بچّه‌ها یاد دادی موقعی که زنبور می‌بینند آیه‌ی" و الله خیرُ حافظاً و هو ارحمُ االراحمین" را بخوانند، اما خودت...
من ماندم که چه بگویم؛ فقط نگاهش کردم و در دلم گفتم تو چه می‌دانی که من چه‌قدر محتاج بودم به این نیش زنبور!
***
فاطمه، طاهره، عذری، رقیه، مرضیه؛ دردانه‌هایم که هیچ وقت فکر نمی‌کردم دوباره ببینم‌شان، آمده‌اند.
گوشه‌ی دیوار یکی تنها ایستاده و مرا تماشا می‌کند. خوب که دقت می‌کنم، می‌بینم نرگس است، همان گل دختری که سال گذشته موقع رفتن نگاهش را از من می‌دزدید و وقتی که گفتم نگاهم کن، اشک امانش را برد.
به طرفش رفتم. قدم‌های کوچکی به عقب برداشت؛ این‌بار هم داشت فرار می‌کرد. گفتم :سلام. منو یادت می‌یاد؟
با صدایی لرزان و چشمانی خیس گفت: بله... خاله ...
***

مسجد امام علی علیه‌السّلام (زهکلوت) .
 باز هم همان دیوارهای پوشیده از سیمان سیاه و همان مردمان خون‌گرم و مهربان. راستی چه‌قدر دلم برای نماز خواندن در این مسجد تنگ شده بود. از بچّه‌ها پرسیدم: مسجد رو که تنها نمی‌ذارید؟
بچّه‌ها با صداقت همیشگی‌شان گفتند: گاهی وقتا می‌آییم. اما این‌جا نماز خوندن سخته. خیلی گرمه.
و من به یاد مسجدهای شهرمان افتادم که با این‌همه امکانات که دارند، خالی می‌مانند و من حتی از کنارشان هم با سرعت رد می‌شوم که یک وقت مجبور نشوم وارد مسجد شوم. آن‌وقت با بچّه‌ها این‌گونه از مسجد و تنهایی‌اش می‌گویم؛ خدا مرا ببخشد...

***
همه‌ی بچّه‌ها شغل‌های پدران‌شان را گفتند تا این‌که نوبت رسید به فاطمه. با همان صدای معصومانه و زیبایش گفت :بابام شهید شده...
گفتم: شهید؟
گفت: اشرار با تیر زدنش ...
***
مناجات امیرالمومنین علیه‌السّلام برپاست و حال و هوای معنوی رفقای جهادگر...
بعد از مناجات یکی از رفقا گفت: می‌خواهم موضوعی را که امشب درک کرده‌ام برایت بگویم. خوشحال شدم و مشتاقانه گوش دادم.
گفت:رفقایمان از وقتی که آمده‌اند کلی تغییر کرده‌اند. حال و هوای معنوی و عرفانی‌شان در مناجات دیدنی بود ؟
باز هم نتوانستم به آن رفیقم بگویم که آن‌ها تغییر نکرده‌اند، این ماییم که چشمان‌مان باز شده و حال رفقایمان را می‌بینیم؛آن هم فقط گوشه‌هایی از معنویت این رفقاست؛ مخوصاً خود من که حتی همین امشب هم فقط خودم را دیدم...
***
فاطمه صدایم زد و گفت: این برای شما.
یک بسته گذاشت توی دستم و فرار کرد. بازش کردم؛ گل سر خودش به همراه یک تیکه از مداد پاک کن استفاده شده‌اش را گذاشته بود برای من ...
***
این چه صدایی است؟
آری آسمان است و صدای ابرها... همه‌ی دردانه‌های کوچکم از کلاس خارج شدند. به زحمت به کلاس برگشتند. برایشان از رعد و برق(غرش آسمان)گفتم و از دعوای ابرها؛ همان داستانی که وقتی که کوچک بودم و از رعد و برق و صدایش می‌ترسیدم، مادر برایم می‌گفت. اما باران هر لحظه شدیدتر می‌شد و باد هم به همراهش. دانه‌های باران به تگرگ تبدیل شدند و در و پنجره‌ها هم به صدا درآمدند. شیشه ها شکسته بودند و خطرآفرین؛ ممکن بود باز هم بشکنند. دست‌های کوچک‌شان را به سمت آسمان گرفتند و دعا کردند باران بند بیاید، اما شدیدتر شد. از کلاس خارج شدم و بچّه‌ها را به سالن بردم تا از شکستن شیشه‌ها آسیب نبینند.
***
مریم کوچک و آرام من، دیگر قرار نداشت. می‌گفت :
-الآن نینی کوچولوی تازه به دنیا اومده‌مون رو آب می‌بره .
-بابام فقط یک موتور داره که باهاش کار می‌کنه الآن خراب می‌شه .
-خونه‌مون الآن خراب شده .
نمی‌دانستم چگونه آرامش را به وجودش برگردانم. از هر راهی که می‌دانستم، استفاده کردم، اما آرام نشد .
***
بالاخره همه‌ی بچّه‌ها به خانه‌هایشان رفتند؛ البته اگر خانه و کاشانه‌ای سالم برایشان مانده باشد.
سیل باران هم تمام شد و من ماندم و چند نفر از رفقا. نمی‌دانم در دل‌شان چه می‌گذرد؛ دل من که آشوب است .
خدایا، این مردم که گناهی نداشتند؛ لابد وجود من کم‌ترین علت این سیل بوده.
خدایا، به‌خاطر دل‌های پاک این بچّه‌ها به ما بندگان روسیاهت رحم کن .
خدایا، ما بنده‌های ناسپاسی هستیم و این تویی که خدای بزرگ و رئوفی؛ همه‌ی تقصیرهایمان را ببخش.
خدایا، می‌دانم و ایمان دارم که هیچ کار تو بی حکمت نیست .
خدایا، کاری کن که حکمت این سیل و باران را بفهمیم .
خدایا، تو تنها کسی هستی که می‌دانی یک ساعت و حتی چند دقیقه و ثانیه‌ی بعد بر ما چه خواهد گذشت؛ تقدیرمان را خیر مقرر فرما.
خدایا ...
خدایا ...
***
دیگر برای وضو ساختن هم آبی نمانده. باید از همین دریاچه‌ی کوچک -و به‌قول رفقا اروند رود- که سیل ایجاد کرده، وضو ساخت تا دو رکعت نماز بخوانی. بی خبر از این‌که این آخرین نماز جماعتی است که در این اردوی جهادی، آن هم در زهکلوت می‌خوانی...
***
با صدایی بیدار می‌شوم که می‌گوید: زودتر بیدار شوید؛ باید برویم.
خدای من نه، اصلاً باور کردنی نیست. من نمی‌توانم این‌گونه بگذارم و بروم. دل من می‌خواهد بماند. هنوز اول راه‌مان است...
هر چند این دل درد آلود من هوای ماندن دارد، اما ولایت پذیری از مسئولین اردو هم یکی از اصول اساسی و مهم است.
باید رفت. بدون خداحافظی از دردانه‌هایی که برایم عزیز بودند- عزیزتر از جان - و ای کاش که حلالم کنند و بر من ببخشایند.
این‌بار هم اردوی جهادی تمام شد، بدون آن‌که حتی سر سوزنی از من بودن‌های من کم شود و گامی هر چند کوچک بردارم به سوی آدم شدن و کنار گذاشتن منیت‌هایم.
امیدوارم که خداوند و رفقا و دردانه‌ها و کسانی که در این چند روز مرا تحمّل کردند، حلالم کنند و برایم دعا کنند که آدم شوم.

***
نیمه‌ی شعبان است و من با رفقای جهادگر مشهد هستم در کنار آقای رئوف. لباس‌های روشن پوشیدم تا برای عرض تبریک به پابوس آقا برویم که... یکی از رفقا گفت: ما ظاهرمان را خیلی قشنگ‌تر از باطن‌مان جلوه می‌دهیم؛ کاش ظاهر و باطن‌مان مثل هم باشد؛ پاک... تمیز... زیبا...
همان‌جا که این حرف را شنیدم، دلم لرزید...
آیا باطن من مثل ظاهرم هست؟!!!