«تابناک» در پی نظرسنجی که در سایت خود مبنی بر انتخاب رییس مجلس گذاشت .به این نتیجه ی غیر موجه رسید که "مردم خواهان ریاست علی مطهری بر مجلس نهم می باشند"!!! .
همچنین تابناک در گزارش تحلیلی اش ،علی مطهری را مانند پدرش مردی آزاده خواند که معمول به تکلیف است .
بسیار باید متاسف بود برای رسانه ی مجازی فراگیری (به قول خودشان) به اسم تابناک ، که نظرات مخاطبین سایت خود را به عموم مردم تعمیم داده و اینگونه درصددند که نظر خود را نابخردانه به سایرین القا کنند.
نگارنده با اعتقاد و ایمانی که به مردم شریف ایران دارد به دنبال ،افشاگری در مورد شخص علی مطهری نیست .زیرا عملکرد ایشان در مجلس هشتم بر کسی پوشیده نیست و اثبات شده که،همان نمایندگی مجلس هم برایشان مضاعف است .
نگارنده معتقد است که هیچ گاه نمی توان مخاطبین یک سایت را تعمیم داد به یک جامعه ی بزرگ اسلامی و مردم ولایت مداری که اکثرشان از تابناک دیدن نمی کنند و در جریان برگزاری این نظرسنجی نبوده اند .
این ملت هیچ گاه موضع گیریهای علی مطهری را در موارد مختلف که بر علیه خواست مردم بوده فراموش نخواهندکرد .مصداق کوچک آن موضع گیری ها، حمایت ایشان از جریانات نفاق و فتنه بود .و ایشان مصداق بارز "پسر کو ،ندارد نشان از پدر "در جامعه ی امروز ما هستند .
یادتان نرود مردم ایران مردمی بصیر،آزاده ،باذکاوت هستند.پس اینبار از واژه ی مردم با دقت و صحت بیشتری استفاده کنید .البته نگارنده هیچ گاه به دنبال صحت و سقم نظرسنجی منتشر شده در تابناک نبوده و نیست .بلکه ؛ معتقد است مردم ،فقط بازدیدکنندگان و مخاطبین «تابناک» نیستند.مردم ،تمامی قشرهای جامعه را در برمی گیرد.
+
نوشته شده در
91/02/24ساعت 15:48 توسط نجی
|
دیشب میهمان داشتیم همان
مهدی آقا که کودکی هایم از سر و کولش بالا می رفتم با همان صندلی چرخدارش...حالا دیگر من بزرگ شده ام و او...
موقع آماده کردن وسایل پذیرایی ...به معبود زمینی گفتم :لابد مهدی آقا بازم چله گرفتند ..معبود زمینی گفت ..شایدم نه !
وقتی که دیدمش همان لبخند همیشگی اش را تقدیمم کرد.. همان حس کودکی هایم را داشتم ..با این تفاوت که ، من بزرگ شده ام و او ...
ناخودآگاه نگاهم بر پاهای مجروح و آرامش افتاد ...کفش های تمیز و براق که هیچ گاه طعم خاک را حس نکرده اند..همان طور محو پاهای مهدی آقا بودم و در افکار خودم غرق که متوجه شدم او ...
خدایا مرا ببخش ...نمی خواستم ناراحتش کنم ..انگار من هنوز همان کودک 3-4 ساله هستم و مهدی آقا ...
آمده بود برای حلالیت طلبی ...مثل همیشه چله گرفته بود...می خواست برود خانه ی خدا ...
خواستم بگویمش :مهدی آقا انقدر چله گرفتی چه شد؟ ..جای اینهمه رفتن خانه ی خدا...خیلی چیزهای دیگرهم می خواستم بگویم .اما؛ نگفتم...
وقتی که رفت..قرآن را باز کردم ..دنیا بر سرم خراب شد...خدا را شکر کردم که نگفتم آن حرفها را...حرفهای کودکانه ام..
حالا دیگر من بزرگ شده ام و او چقدر پژمرده شده بود..کاش میتوانستم پاهای آرام او را ببوسم ...که برای آرامش و امنیت من اینطور آرام شده اند...این متن را با دیدگانی نمدار نوشته ام ...برای مهدی آقا ...
برچسبها:
مهدی آقا,
صندلی چرخدار,
معبود زمینی,
شهادت
+
نوشته شده در
91/02/19ساعت 11:0 توسط نجی
|
نمی دانم تا به حال نسبت به کسانی که ندیده اید و یا جایی که زندگی نکرده اید ،احساس مالکیت داشته اید یا نه ؟!
حال این روزهای من است این حس مالکیت ...
آن شهرک کذایی!!!
آن مردم !!!
فکر و ذهنم را بیشتر از پیش مشغول کرده اند .
وقتی ،که به یاد دختر بچه ای می افتم که چگونه با خوشحالی مرا به مادرش نشان می داد و می گفت :مامان این ...منه .و من خجالت می کشیدم و سرم را پایین می انداختم .
وقتی ، میبینم نقاشی کودکانه اش را که برایم به یادگار گذاشته است .
وقتی ،به یاد آن زن متوهم و بیمار می افتم که از توهماتش می گفت و کمک می خواست ..و من باورش نمی کردم !
نفیسه ،از امتحان عربی اش میگفت و از من که ...
حالم به هم می خورد از خودم ،از همه ی آنها که فقط فریاد میزنند ،شعار می دهند ،از کارهای نمادین ،از فوتبال ،از صدا و سیما که کاش درش را گِل بگیرند .با این کلید اضدادش (همان کلید اسرار خودشان) که جز مدل مو و لباس و آرایش، چیز دیگری به مخاطب نشان نمی دهد .
به راستی که چه راحت شده گذشتن از ظالم برایمان ، مگر نه این است که "الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم "..چرا فراموش کرده ایم که خداوند روزی مستمندان را در ثروت توانگران قرار داده ؟!!
چه زود فراموشمان شده روح الله کبیر«ره» را که همه اش می گفت :" من شرمنده اين مردم مستضعف هستم. نتوانستم كاري برايشان بكنم. نگذاشتند به وعده هايي كه داديم عمل كنيم. من خجالت ميكشم ازمردم...!!!"
و من همه اش بیایم و اینجا از علی بگویم از هستی و پدر و مادرش ...اما در عمل بنشینم و کاری نکنم ...
ودر جواب سهراب سپهری که گفت : "کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود " ... باید بگویم "کاش مردم چشمشان بینا بود "...چشمانم نمی بینند ، در کوچه پس کوچه های خاکی شهرمان چه خبر است ! چشمان من فقط زرق و برق ها را می بینند !!!
پی نوشت : نوای وبلاگ را با دقت مضاعف گوش دهید شاید با دلمان کاری کند ...
بعد نوشت :این کامنت کسی است که خیلی برایم مهم بود ..ماندش..و رفتنش.."من دیگه اینجا نمیام
دوست ندارم وارد این جور حرف ها بشم برای همیشه خداحافظ"..در جوابش فقط سکوت میکنم..سکوت!
+
نوشته شده در
91/01/30ساعت 10:58 توسط نجی
|
این را می نویسم و بعد طلیعه ای را آغاز میکنم که ...
دلگیرم ،از خودم،خودم،خودی که ...
اگر این سه نقطه نبود...
باز هم ...
بعد از خدا به خودت میسپارمشان ...
ببخش که در وبلاگ خودت ننوشتم ...
خودت و خودم...
راستی مراقبشان باش...
نکند کسی چیزی بگوید و دلشان بگیرد...
نکند تنها بمانند...
به زودی برمیگردم ...
فقط این چند روزی که نیستم ...
خیلی مراقبشان باش...
خیالم راحت است ...
خدا که هست...
تو هم هستی...
+
نوشته شده در
91/01/22ساعت 16:0 توسط نجی
به یاد دارم ، تصویر پسر بچه ای معصوم و زیبا و خجالتی را ،نامش علی بود ؛ می گفتند پدر و مادرش وضع مالیشان خوب نیست تا وقتی که دبستان بود؛ پدربزرگ جانباز و مهربانش کمکش می کرد . ولی مگر پدر بزرگ چقدر توان دارد ، بچه است و پدر و مادرش را می خواهد .ای کاش هیچ وقت ...
دیروز خبر دادند در دهستانشان توسط یکی از رفقایش کُشته شده ؛ ناخوداگاه به ياد اين فرمايش رسول الله(ص) كه: "كلكم راع و كلكم مسئول عن الرعية" افتادم .و دنیا بر سرم خراب شد .من و مسئولین غیر مسئول چه میدانیم از فقر ، از محرومیت ، از استضعاف ...وای بر من ...وای بر من ...اینبار دیگر از خداوند هم خجالت میکشم که بگویم مرا ببخشد .
من فقط همین یک علی را می شناختم که در این وضع محرومیت مادی و فرهنگی و تربیتی بود ، کاش زودتر از اینها به یادش می افتادم و کمکش میکردم .
اميرالمومنين علي (ع) فرمود: اگر در محدوده ي حكومت اسلام، خلخال از پاي دختر يهودي بَركنند و كسي بشنود و از غصه بميرد، رواست!
دختر یهودی که هیچ ، اگر علیِ هم دین من هم مظلوم واقع شود تنها کاری که با دیدن مظلومیتش انجام میدهم شاید قطره ای اشک باشد که برایش میریزم .مُردن هم سعادت می خواهد که ، نداریم .
حال منم و یک حالت خجلت زدگی از خودم ،از خدای خودم،و از آنها که تمام زندگیشان در خدمت محرومان بوده خاصه ابر مرد همیشه زنده ی تاریخمان امام خمینی «ره» و امام خامنه ای «دامت برکاته ».
علی که در این دنیا که آرامش نیافت امیدوارم در آن دنیا آرامش یابد .
به قبرستان گذر کردم کم و بیش بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن در خاک رفته نه دولتمند دارد یک کفن بیش
پ ن 1- تکذیب نامه "
محافظه کاری ام را تکذیب میکنم ؛ اگر این روزها از سیاست و انتخابات چیزی نگاتشته نشد .دلیل بر محافظه کاری مپندارید که من اجازه نداشتم بنویسم .آخر درگیر مسئله هایی هستم که سخت ذهنم خرابم را خط خطی کرده اند ."
پ ن 2-دوره گرد محله "نون خشک !رادیات کانه ؛ دمپایی کانه ؛دل پوسیده !!! میشکنیم ...میشکنیم ..میشکنیم ...
پ ن 3-همایش سپاس "از اینکه دوستان بنده را مورد الطاف خویش قرار داده و به بنده لطف بی مقدار دارند کمال تشکر و قدر دانی را دارم .قرار بر این بود که این همایش همراه با شام باشد ؛ لکن حقیر نتوانستم هزینه هایش را جور کنم این شد که اینگونه شد !!!!
پ ن 4 –لطفا پی نوشت 3 را با دقت مضاعف بخوانید.!!!
احتمال قوی این پست آخرین پست سال 1390 می باشد ؛ سالی پر از پیشرفت و عدالت و بصیرت و رویش و زندگی و سلامتی و ارامش را برایتان آرزومندم .التماس دعای مخصوص هم دارم . بعد نوشت :خیلی دلم میخواست الان من مثل تو بودم...خیلی ...خیلی...چه کنم....شاید اسمش امتحان الهی باشد...نمیدانم...فقط ...خیلی دلم می خواهد شان..همانهایی را که تو داری و من ندارم...ولی توکلم به خودش است ...خود خودش...شاید خیر من هم در این بوده باشد...راستی مبارکت باشد ...نمی دانم چه فکر کنی راجب من با این حرفها ...بدان که داشته هایم را خیلی دوست دارم و خدا را شکر میکنم ...اما ...جه می شود کرد ...دلم بهانه گیر شده ...بهانه های بزرگ می گیرد...پرسیدی آخر این درس خواندنم چه میشود ؟...هیچ ...هیچ ...حالا بنشین و برایم گریه کن ...رفیق روزهای خوش کودکی ...
+
نوشته شده در
90/12/22ساعت 10:31 توسط نجی
|
یک فوج پرنده کوه را سوزاندند...پرواز بسیار است اما بعضی پروازها را باید به خاطر سپرد. بعضی پرواز ها اسمان را زیبا می کند خاصه اگر اسمان بافه ای مه در بغل گرفته باشد و برف باریدن. اتش زدن کوه شکوهی دارد استواری خود را به رخ کوه کشیدن. اه پرنده های جسور... پرنده های جسور ... لابد به رهایی فکر می کردید. وقتی که پرتان شعله ای بود بر غرور و کهنسالی کوه و اکسیژن نفس های طوفان به شعله وری بالهایتان می افزود .لابد در اوج رهایی باران را فهمیده بودید آزادی را ...درختها را... زمزمه می کردید:
قمری شده ام به اسمان خو بکنم
در فرصت شاخه ها هیاهو بکنم
ای مرگ فقط دقیقه ای حوصله کن
این سیب قشنگ و سرخ را بو بکنم
و باز شعله های بالتان بر کهنسالی کوه بود و کویری بی مقدار که در نگاهتان برهوتی پر از هیچ تصویر می شد و :
ماندن وسط کویر چون صرف نداشت
پرواز شما پرنده ها حرف نداشت
خورشید نبود لایق دیدنتان
حتی اگر این کوه سیه برف نداشت
و فردای ان شب شرمسار روزنامه ها تیتر زده بودند :
یک فوج پرنده کوه را سوزاندند
سر امدن ستوه را سوزاندند
انقدر وسیع بود کوچید نشان
که هیمنه ی شکوه را سوزاندند
و ان سال ...ان روز ...ان ساعت ...ساعتهای اولیه بامداد پنج شنبه اول اسفند مصادف با عید سعید غدیر خم و روزهای پایانی سال و برگزاری دومین دور انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا خبر دردناک دهان به دهان در میان مردم کرمان منتشر شد... سقوط هواپیمای ایلیوشن روسی با 276 پاسدار جان بر کف لشکر 41 ثار الله... وقتی اسم شهدا رو از تلویزیون اعلام می کردند و زیر نویس می شد همه دعا می کردیم.........
پ ن ۱:اشک و اه معبود زمینی برای پرواز رفقایش ..دیوانه ام کرده بود ..چه روزهای سختی بود دیدن اشک مردهایی که فکرش را هم نمیکردم روزی بگیرند ..
پ ن ۲ :بعد از مدتها دلتنگی آمدم ..با دستانی خالی از سخاوت ..خدا مرا ببخشد ..
پ ن ۴:وقتی چند دقیقه فقط چند دقیقه مهلت داشته باشی در نت سر کنی..طبعا نمی توانی دوستان و مخاطبین وبلاگ را از به روز شدن مطلع کنی ..و جواب کامنتهایشان را بدهی ناچارا باید عذر بخواهی ..فقط همین ..ببخشید .. بعد نوشت: امتحان ارشد رو که دادم اومدم بیرون ..یکی از رفقا سوال انتخاباتی پرسید ..با همون حال همیشگی گفتم ..نمی دونم..خندید و گفت :دلم واسه نمی دونم گفتنات هم تنگ شده بود..
+
نوشته شده در
90/11/27ساعت 13:10 توسط نجی
|
ققنوس را رسيدن آتش كه مرگ نيست
بگذار زنند آتش و بسيارمان كنند!
آن روزها خبر از این همه امکانات مالی و بودجه و تراز های مالی نبود .همه همراه و همدل بودند چون کسی پیدا نمی شد که عشق مقام و ثروت افق های دیدش را محدود به خودش کند و دیگران را نبیند .آن روزها رهبر فرزانه مان دلتنگ نبود .چقدر سخت است که در نظام جمهوری اسلامی و زیر پرچم اسلام،حتی یک نفر هم پیدا شود و همه ی آرمانها ی انقلابمان را فراموش کند .حب جاه و مقام که لبریز شود .آدمی را از عرش هم که باشد به فرش می کشاند .
اما این معدود افرادی که در منجلاب هوای نفس قرار می گیرند نمی توانند و نخواهند توانست به مقاصد پلید مادی شان برسند و همه ی نقشه های شومشان فاش خواهد شد .آن هم به سادگی و به اندازه ی یک پلک بر هم زدن .
کاش چشمانشان کمی بینا می شد و می دیدند .فصل رویش و زندگی را ، فصلی که با آمدن هزار بهار متوالی هم اینچنین زیبا نمی نمود.فصلی مملو از حیات و زندگی.فصلی که جهان شاهد بی بدیل ترین مردمان در طول تاریخ است.مردمانی بزرگ و شرافتمند و ولایی.
و به فرموده ی رهبر گرانمایه مان زعیم عالیقدر امام خامنه ای (روح و جانم به فدایش) دهه ی چهارم انقلاب اسلامی ایران ،دهه ی رویش ها و نویدهای بزرگ در جهت رسیدن به افق های پیشرفت .انشاالله.
آیا کسی هست که بتواند این همه بهارو زندگی را به خزان و مُردگی تبدیل کند ؟!
محال است ،محال است ،مگر ما مُرده ایم؟!
پ ن 1:بر فراز نیزه ها یک سر غرق به خون نگران زینب است ..نگران زینب است ..بناز ای گل که نازی نازنینی دوستتدارم ..صفای گلشنی عشق آفرینی دوستتدارم..دوستتدارم
پ ن 2:این روزها عجیب مرا دعوت میکنند به کاندیداتوری انتخابات مجلس ..البته بماند که چطور با لیسانس میخواهند مرا کاندید کنند..لیسانسی که هنوز مُهرش زده نشده ..چه برسد به اینکه خُشک شده باشد ..
+
نوشته شده در
90/10/05ساعت 13:40 توسط نجی
|
باید امشب بروم
چه کسی بود صدا زد سهراب
دورها آوایی است که مرا می خواند.
+
نوشته شده در
90/09/23ساعت 18:47 توسط نجی
|
مرگ پایان زندگی نیست .
مرگ آغاز حیاتی دیگر است .
حیاتی بی مرگ و مطلق .
حقیقت این عالم فناست .
و انسان را نه برای فنا ؛ بلکه برای بقا آفریدند ..
سید شهیدان اهل قلم "مرتضی آوینی "
و به راستی که همانا بهترین راه مُردن شهادت است.
شهادتتان مبارک ..
+
نوشته شده در
90/08/22ساعت 8:30 توسط نجی
فضای سیاسی جامعه ی اسلامی مان با توجه به اینکه در آستانه ی دو انتخابات مهم قرار داریم ..مدتی است که به سمت و سوهایی رفته و پیش می رود ..که نگرانیهایی را بوجود آورده است ..این فضای تخریب و تضعیف که بوجود آمده ..علاوه بر اینکه ملت ایران را در شک و تردید قرار داده و شبهاتی را ایجاد کرده است ..رقبای انتخاباتی را به سمت توهین و افترا هم کشانده ..و این مختص یک گروه یا حزب یا جبهه نیست ..در این فضای آلوده ی تخریبی همه ی گروههای رقیب بدون استثنا از این حربه برای کنار زدن رقبای خود استفاده کرده و می کنند ..
بدون تردید این فضای تخریبی ، دارای پیامدهای منفی و قبیحی است از جمله :
1-زیر سوال بردن حیثیت نظام جمهوری اسلامی .
2-سلب اعتماد مردم به مسئولین .
3-ظلم به خود و ملت .
4- ایجاد شکاف در وحدت جامعه .
اینها تنها اندکی از پیامدهای این فضا بود فقط برای نشان دادن عمق مسئله .. آنچه که نگارنده را به نگارش این پست ترغیب کرده است . تخریب و یا حمایت از هیچ گروه،حزب و جبهه ای نیست ..بلکه رسالت واجبی است که هر چند شاید این نگاشته اثری که باید داشته باشد ندارد حداقل تسکینی است برای نگارنده ..در ادای تکلیفی که بر دوشش هست و خواهد بود. .
.لذا امید است کاربران و مخاطبان گرامی این پست را بدون جبهه گیری و تعصب کاذب بخوانند ..
شگفت که فراموشمان شده در جامعه ی اسلامیی زندگی می کنیم که همه ی حرکات و سکناتمان توسط ملتهای دیگر مورد توجه و کنکاش قرار می گیرد ..چه بسا ملتهایی هستند که ایران اسلامی را الگوی خود قرار داده اند ..و می دهند ..
نمی دانم رسیدن به یک مقام و جایگاه مادی دنیایی چقدر ارزش دارد که اینگونه برای دستیابی به آن حاضریم همه ی ارزشهای معنوی و اسلامی را کنار بگذاریم ؟!
آیا این رفتارها در شان یک نظام اسلامی می باشند ؟
روزگاری بنیانگذار جمهوری اسلامی آن ابر مرد تاریخی مان روح الله کبیر«ره» پیوسته خود را و مسئولین را خدمتگزار مردم می نامیدند و بر این نکته تاکید می کردند که مسئولین همواره باید خدمت کنند به این مردم و این ملت ..و جانشین برحقشان امام خامنه ای «دامت برکات» نیز در همه ی زمانها کراراً این مسئله را به مسئولین و مقامات کشورمان گوشزد کرده و میکنند ..بی شک اگر کسی این توان و قابلیت را در خود می بیند که می تواند در جهت ارزش ها و ارمانهای متعالی نظام خدمت کند ..همه ی نفع های شخصی را کنار می گذارد و تمام قدرت خویش را برای نفع عمومی و مصالح نظام بکار می بندد و تنها احساس تکلیف است که او را به برگیزده و انتخاب شدن می کشاند ..لکن در چنین فضای تخریبی که بیشتر نفع شخصی را به ذهن ها متبادر می کند ..چگونه می توان چنین مسئول خدمتگزاری را برگزید و انتخاب کرد ؟
اصلا آیا چنین شخصی وجود دارد ؟!
بیاییم به وجدانمان رجوع کنیم ..یادمان نرود حب قدرت و مقام خیلی از نفس های مطمئن را هم معیوب ساخته است ..و چه شخصیتهای معنویی را که به منجلاب هواهای نفسانی و گمراهی که نکشانده است ..خدمتگزاری به مردم با تخریب رقبا نمی تواند جمع شود ..خدمتگزار همواره خود را در برابر خدا و خود و مرم مسئول می داند ..و همیشه در هراس است که نکند حرفی ناصواب بزند و کسی به ناحق محکوم شود ..کاش در همه حال فطرت اولیه و انسان بودنمان را فراموش نکنیم ..
پ ن 1-این روزها عجیب از هر حرف من یک تفسیر می سازند ..یادم باشد حتی برای شوخی هم نگویم که گرین کارت دارم !!!
پ ن 2- هیچ فکرش را نمیکردم روزگاری برسد که خانه ای داشته باشم در روستایی کوچک و کویری اما دوست داشتنی ..آرزوی روزهای کودکی ام این خانه بود ..حال دیگر شاید به شهر بازنگردم ..
::نجی کوچولو : مامانی و بابایی سالروز عروسیتون مبارک ..::
+
نوشته شده در
90/08/07ساعت 8:53 توسط نجی
|